العلامة المجلسي (مترجم :كمره اى)

208

بحار الأنوار (ج54) (آسمان و جهان) (فارسى)

را بكنيم و برگيريم برادر او را نهى كرد و گفت : شايد رنجى ببرى و گنجى نبرى و نپذيرفت و تيشه‌اى گرفت و بكمين مار نشست تا بدر آمد و به او زد و سرش را زخمى كرد و او را نكشت و مار به دو جست و او را كشت و بسوراخش برگشت ، و او برادر را به خاك سپرد و ماند تا فردا ما را با سر بسته بدر آمد و با او چيزى نبود و وى به دو گفت : به خدا من از آنچه به تو رسيد خشنود نبودم و برادرم را از آن باز داشتم و نپذيرفت ، و اگر بخواهى خدا ميان ما باشد كه زيانم نزنى و زيانت نزنم و برگردى بدان كارى كه در نخست بودى . مار گفت : نه ، گفت : براى چه ؟ گفت : من ميدانم دل تو به من خوش نشود هرگز و گور برادرت را مىبينى و دل من هم به تو خوش نشود تا اين شكست سر را دارم و در مسند احمد است از ابن مسعود كه پيغمبر صلى اللَّه عليه و إله فرمود : هر كه مارى را كشد چون كسى است كه مرد بت‌پرستى را كشد و هر كه آن را وانهد از ترس انجامش از ما نباشد . ابن عباس گفته : مارها مسخ شدند ، چنانچه ميمونها از بنى اسرائيل مسخ شدند و طبرانى و ابن حبان هم آن را از رسول خدا آوردند ، و مارها كه در خانه‌هايند كشته نشوند تا سه بار به آنها اخطار شود براى آنكه فرمود صلى اللَّه عليه و إله در مدينه پريانى مسلمانند چون از آنها ديديد آنها را تا سه روز اخطار كنيد . برخى آن را براى خصوص مدينه دانند و دست اينست كه براى همه شهرها است و كشته نشود تا به او اخطار شود و مسلم و مالك در آخر موطأ از ابى سائب مولاى هشام بن زهره آوردند كه بر ابى سعيد خدرى در خانه‌اش وارد شدم و ديدم نماز ميخواند و نشستم تا بسر آورد و زير تختش در زير اتاق جنبشى شنيدم ، و نگاه كردم مارى ديدم برجستم آن را بكشم به من اشاره كرد بنشين و نشستم چون نماز را تمام كرد با تأنى در آن خانه اشاره كرد و گفت : اين اتاق را مىبينى ؟ گفتم : آرى ، گفت : جوانى از ما كه تازه عروسى كرده بود در آن بود و بهمراه رسول خدا براى جنگ خندق بيرون شديم و آن جوان نيم روز از رسول خدا